على اكبر دهخدا
1354
امثال و حكم ( فارسى )
عليك حقا و ان لريك عليك حقا . حديث . اياكم و العزله فان العزلة مقارنة الشيطان و عليكم بالصحبة رضاء الرحمن . جنيد بغدادى ، از كشف المحجوب . عليكم بالجهاد فانه رهبانية امتى . حديث . تنهائى به خدا مىبرازد . بدانگه كه لوح آفريد و قلم * بزد بر همه بودنيها رقم جهانرا فزايش ز جفت آفريد * كه افزونى از يك نيايد پديد يكى نيست جز داور كردگار * كه او را نه انباز و نه جفت و يار هرآنچ آفريدست جفت آفريد * گشاده ز راز نهفت آفريد زمانه بمردم شد آراسته * وز او ارج گيرد همى خواسته اگر نيستى جفت اندر جهان * بماندى توانائى اندر نهان و ديگر كه بىجفت دين خداى * نديديم مرد جوانرا بپاى بويژه كه باشد ز تخم بزرگ * چو بيجفت باشد نماند سترك چه نيكوتر از پهلوان جهان * كه گردد ز فرزند روشن روان چو هنگام رفتن فراز آيدش * به فرزند تو روز بازآيدش بگيتى بماند ز فرزند نام * كه اين پور زال است و آن پور سام به دو گردد آراسته تاج و تخت * از آن رفته نام و بدين مانده بخت . فردوسى . بمردم درآميز اگر مردمى * كه با آدمى خو گر است آدمى . نظامى . آنچه زو چاره نيست يارش دان * وانكه نه يار تو است بارش دان . سنائى . چو اندر پس پرده ماند جوان * بماند منش پست و تيره روان بود مرد از بهر كوپال و گرز * كه بفرازد اندر جهان يال و برز . فردوسى . جوان كى شكيبد ز جفت جوان * بويژه كه باشد ز تخم كيان كه مرد از براى زنان است و زن * فزونتر ز مردش بود خواستن . فردوسى . چو نيمه است تنها زن ارچه نكوست * دگر نيمهاش سايهء شوى اوست . زنان را بود شوى كردن هنر * بر شوى زن به كه نزد پدر بود سيب خوشبوى بر شاخ خويش * و ليكن بجامه دهد بوى بيش زن ار چند با چيز و با آبروى * نگيرد دلش خرمى جز بشوى . اسدى . شر امتى الوحدانى . . . حديث . انسان مدنى الطبع است . از ترهب نهى فرمود آن رسول * بدعتى چون برگرفتى اى فضول جمعه شرط است و جماعت در نماز * امر معروف و ز منكر احتراز رنج بدخويان كشيدن زير صبر * منفعت دادن بخلقان همچو ابر خير ناس ان ينفع الناس اى پدر * گرنه سنگى چه حريفى بامدر